محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
214
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
* ( بُيُوتِكُنَّ وَلا تَبَرَّجْنَ تَبَرُّجَ الْجاهِلِيَّةِ الأُولى . 33 : 33 ) * و چنين گويند كه شبى عايشه با مادر مسطَّح به دست و روى شستن شده بودند . پايش به زمين اندر آمد ، گفت : به روى اندر آياد مسطح . عايشه گفتا : اى زن ، پسر خويش را دشنام همى دهى ؟ گفتا : زيرا كه پيش پيغمبر او با حسّان چنين گواهى داده است و اين خبر اندر مدينه فاش است ، و ترا با صفوان زشت كردند . عايشه چون اين بشنيد بدانست كه دلگرانى پيغمبر از اين است . پس عايشه باز خانه آمد و مادر را گفت چنين خبر اندر شهر افتاده است و تو مرا آگاه نكردى ؟ ! مادر گفت : اى دختر ، هر زنى كه شوى او را دوست و گرامى دارد ، و زن چون تو بود ، بر وى اين چنين دروغها گويند ، و خاصّه شويى كه زنان ديگر دارد و ترا گرامىتر دارد ، تو از اين سخن غم مدار . عايشه آن روز هيچ طعام نخورد [ 199 b ] و غمگين همى بود كه پيغمبر چرا بر من اين دروغ بشنيد . و پيغمبر عليه السّلام هر روزى اندر آمدى و برابر عايشه بنشستى و روى پيش داشتى و هيچ سخن نگفتى ، تا عايشه از غم بيمار شد . پس يك روز پيغمبر را گفت : من چنين بيمارم و مرا كس نيست ، دستورى ده تا روزى چند به خانهء پدر شوم تا بهتر شوم . پيغمبر گفت : تو بهتر دانى . عايشه با كنيزكى باز خانهء مادر شد و همچنان بيمار همى بود و چيز نخورد . و پيغمبر عليه السّلام آنجا نشد ، و ليكن هر گاه كه كنيزك عايشه را ديدى گفتى بيمار چون است . و چون بيست و پنج روز برآمد و عبد الله بن ابّى آن چنان زشتيها همى گفت ، پيغمبر يك روز نماز بكرد و بر منبر شد و خطبه كرد و گفت : يا مردمان ، كيست كه خانهء پيغمبر خداى را تهمت همى كند ، كه بر اهل بيت خويش جز پاكى و نيكويى ندانم . پس اسيد بن حضير بر پاى خاست و گفت : آن كيست بگوى ، اگر از قبيلهء ما است ما با او بسيم ، و اگر از قبيلهء خزرج است تا هم اكنون سرش بر داريم كه هر كه اين گفت ، كشتن بر وى واجب است . پس يكى بر پاى خاست از خزرج نام او سعد بن عباده ، و گفت : دروغ گويى يا اسيد كه تو از خزرج كس را نتوانى كشتن ، و اين كس از خزرج است . و ميان ايشان جنگ افتاد و آشوب خاست . اسيد گفت : تو با ايشان همه منافقيد ، مرا گويى كه [ دروغ ] گويى .